دورافتاده

سرخس نامه 2

چهارشنبه،‌ عيد قربان،‌ سرخس، بيمارستان لقمان حکيم. پانسيون پزشک،‌ همان ديوارهاي سفيد گچي،‌ موکت صورتي،‌ پرده هاي عمودي و مبلهاي کرم رنگ. ولي با اتاق پنج روز قبل فرق دارد. زمين تا آسمان. بهشت تا جهنم. سرد است. سرد. بخاري را زياد کرده ام. ولي سرد است. تنهايي است. احساس خفگي ميکنم. به گوشه گوشه اتاق نگاه ميکنم و احساس مرگ ميکنم. و حالا ميفهمم که چه ميگفت او که ميگفت نيا پايين منو رسوا ميکني.

اين بار با قطار ساعت 10:50 به سمت سرخس آمده بودم. قطار درجه دو بصورت صندلي. عده‌اي هم بدون بليط سوار شده بودند. داخل راهرو نشسته بودند. و بعضي هم روي صندليهاي خالي مانده. خيلي سخت بود. کمرم که مشکل داشت بدتر شده بود. حالي نداشتم. در ايستگاه سرخس کسي به دنبالم نيامد. از خدمات پرستاري گفتند که راننده جايي رفته. و بعد از ايشان شنيدم که بخاطر اين کارها به او مزد اضافه اي نميدهند. بگذريم. در مسير که حدود 10 کيلومتر بود و با مينيبوسي که متعلق به پرسنل راه آهن بود، با آقاي عبدلي از پرسنل مخابرات دوست شدم. شماره تلفني گرفتم و ايشان حتي پول مينيبوس را نيز حساب کرد. کاش اسم کوچکش را نيز پرسيده بودم.

آن روز عصر گذشت. ويزيت بيماران در اورژانس و تنهايي. پنج شنبه صبح بعد از ويزيت بيماران بخش داخلي به سمت پانسيون برميگشتم. آه خداي من. توپ کي‌زاد عزيزم اينجا توي خاکها جا مانده است. آن را برداشتم و به داخل رفتم. اکنون من تام هنکس بودم در فيلم cast away‌ محصول سال 2000. همچون او در جزيره اي دورافتاده و تنها هستم. و تنها دوست من توپ فوتبال است.

بابايي و توپ کي‌زاد عزيز در سرخس

و اين هم دو يادگار از آن فيلم به ياد ماندني با بازي عالي تام هنکس

توپ واليبال در فيلم دورافتاده با بازي تام هنکس  تام هنکس و توپ در فيلم دورافتاده

از طرفي پزشکي که من فعلا بجايش اينجا هستم،‌ تماس گرفت که عصر شنبه به سرخس خواهد آمد و من مجبورم بمانم. لذا فورا به همان چهار راه معروف رفتم. به تنها آژانس مسافرتي که بليط قطار هم ميفروخت. بليطهاي شنبه سرخس مشهد و بليط مشهد تهرانم را پس دادم و بليط سرخس مشهد براي يکشنبه گرفتم. از طرفي با تمامي آژانسهايي که تلفنشان را داشتم تماس گرفتم که برايم بليط هواپيما رزرو نمايند. تا اينکه بالاخره يک ساعت بعد همسر دوست زن برادرم (مليحه خانم)‌ بنام آقاي اسکوييان توانست بليط برايم تهيه کند. در عرض نيم ساعت خودم را به همان بانک ملي که در قسمت جنوبي شهرک شرکت گاز بود رساندم. پول به حساب ريختم و خوشحال و سرحال برگشتم. از چهار راه تا بيمارستان فقط 17 دقيقه راه بود. تازه من دِلِي دِلِي راه ميرفتم. شهر کوچکي است.

جمعه ويزيت بيماران را انجام دادم و عصر هم با بيماري اوژانسي و اعزام او به مشهد گذراندم. فرصت کمي هم براي مطالعه داشتم. با اينکه تنها بودم ولي نتوانستم به نحو مقتضي مطالعه کنم. آخر مگر جهنم جاي مطالعه است؟‌ راستي چه کسي ميگويد که جهنم گرم است؟‌

راستي اينوقتهاست که ميفهمي چقدر فيلمهاي تلويزيون مفيد است. 5 شبکه است يکي از يکي داغونتر و بيخودتر. تازه ايام عيد بود و مثلا فيلمهاي خوب خوب هم نشان ميدادند. بيچاره مردمي که مجبور به نگاه کردن اين شبکه ها هستند. مرا نيز کشتند.

اين پست را فردا تکميل خواهم کرد. فعلا اسامي همکاراني که اينجا با ايشان آشنا شدم و از دوستيشان بهره مند شدم را مينويسم.

آقايان

رمضان بخشي/ عليرضا گزمه/ جواد اکرمي/ کريمي/ نوتاني/ لايقي زاده/ نظريافته/ ايراني/ وزيري/ اکبرنژاد/ عليرضا عباسي/ قيصران پور/ رحمتي/ رمضاني

و خانمها:

آذري/ نوشاد/ چشک/ ارغواني/ اسماعيلي/ روح آبادي/ گلزاري/ ناطقي/ اميني فر/ گلبويي/ بصيري/ سلطاني/ فتحاني/ آموزشي/ گل محمدي/ راهداري/ رضايي/ کيخا/ عليشاهي/ سالارخاني/ بختياري/ جمشيديان/ روح آبادي/ سبحاني/ بخشي ن‍اد/ مضبوط/ چوپانزاده

  • دکتر علي جوادي متخصص محترم اطفال و رياست محترم بيمارستان.
  • دکتر عبدالهيان
  • دکتر سزاوار
  • دکتر ساهي
  • دکتر مرادي
  • خانم دکتر اقبالي
  • خانم دکتر علوي کيا
  • خانم دکتر امامي
این نوشته در دلتنگیهام, سفرنامه ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to دورافتاده

  1. پرستو می‌گوید:

    چه غمگین بود این پست … :( … توپ کیزادی …

  2. مريم می‌گوید:

    salam.manam vaghti miram hamedan engar raftam jahanam.taze shoma toop dashtin.man unja na doost daram,na toop :-(

  3. بهناز می‌گوید:

    با اينكه پستش غمگين بود ولي با ديدن عكس توپ و تام هنكس كلي خنديدم. بعضي اوقات عاشق تشبيه كردنات ميشم. ايشالا كه هيچ وقت پيش نياد كه تنها باشي خان داداش.

  4. یاسر طوسی زاده می‌گوید:

    فیلم سرشار از نکات اموزنده است تلاش نا امید نشدن و جرات مقابله کردن با شرایط پیش رو جسارت گذشتن از ساحل آرام تقدیر ها به سمت اقیانوس متلاطم روبرو.همانطور که می دانید زنده ماندن چاک به وسایلی که توسط مد دریا می امد ادامه یافت و با استقامت خود ونقطه عطف داستان مونولوگ تام هنکس در پایان فیلم است با دوستش که نشسته است لیوان قهوه دستش و می گوید: باید زندگی کرد چون خورشید فردا دوباره طلوع خواهد کرد وهیچ کس نمی داند که مد دریا با خودش چی می آورد. من خیلی درس گرفتم از این فیلم و از این جمله امیدوارم برای شما هم مفید باش.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *